|
از یاد رفته... |
|
|
چه قدر گاهی اوقات انتظار کشندست...وقتی ندونی کی میبینیش...وقتی ندونی اون کجاست...چیکار میکنه به فکر تو هست یا نه...تنهایی که با انتظار همراهه کشنده تره...کاش میفهمیدی چقدر منتظر جواب سوالمم روزو شب دعام چیه...من میخوام زودتر اون بهار حسرت برانگیز بیاد...بهاری بعد از تلخترین زمستون زندگیم...منو تو با هم...آرامش...خالی شدن از عقده های بی همنفسی...ای کاش به من این اجازه رو میدادی که...من منتظرم...اینو بفهم که بدون امیدو دل بستن به این بهار با هم بودن...من لحظه ای بیشتر زنده نخواهم ماند... کم کم بنزینم ته کشیده...این نبودنات دلمو شکست...کمرمو خم کرد و الآن تو این شبه بی کسی میون این همه حس نیاز روح سرگشته ی من تنها طلب با تو بودن را دارد... آنقدر که از صبح تا شب هزاران بار آرزو میکنم لحطه ای تو رو ببینم و بعد... حاضرم خودم به استقبال مرگ بروم...چه مرگی و چه دردی دلخراشتر از نبودن توست؟ این روزا از ناراحتی زیاد میخندم...خودخوری میکنم...وقتو بی وقت اشک میریزم میگم از خستگیه... عکست دیگه با من حرف نمیزنه...انگار اونم منتظره خودته...کاش تو هم بودی وقتی مردم منو نیگاه میکنن و به هم میگن این از شدت ناراحتیه که میخنده...این یه دیوونست...اونوقت اگه تو بودی الآن اشکای منو از صورتم پاک میکردی و بعد... برا حرکت کردن تو ادامه ی راه موندم...بیا تا با هم نیمه ی دیگر راه را طی کنیم حالم بده...منتظر اون خبرم...نگاهم یاد باران کرده امشب...![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 19:50 توسط ییادم نیست... |